مرد که به خانه نمی آمد ، زنش حدس می زد که باید پای آن زن در کار باشد . می خواست با او رو در رو شود ، رد مرد را می گرفت ، در اتاق متروک مسافرخانه ای پیدایش می کرد ، همیشه وقتی می رسید که آن زن رفته بود و هیچ جا نبود  ولی بوی تنش در اتاق مانده بود ، بوی تن او مثل بوی گیاهی تازه ، مثل عطر کاج ، از شانه های مرد بر می خاست . شب قبل از آن صبح مرد را شانه به شانه آن زن دیده بودند . زنی بوده بالا بلند ، با قرص صورت مهتابی که در سایه روشن ها قدم میزده .
 
ابوتراب خسروی - دیوان سومنات - ردپای مرد کهربایی 

هیچ نظری موجود نیست: