داد زد : " شمشیر مرا بده "
فوئنتس دوید و شمشیر را داد دستش .
ارناندس او را گرفت و گفت : " مرد ! باید بروی بهداری .خر نشو . "
مانوئل گفت : " از سر راه من برو کنار . از جلو چشمم گم شو . "
خودش را رها کرد .ارناندس شانه هایش را بالا انداخت . مانوئل دوید به طرف گاو .گاو خیلی سنگین و استوار ایستاده بود .
- خیلی خب حرامزاده .
شمشیر را کشید بیرون و با همان حرکت قبلی نشانه رفت و خودش را پرت کرد روی گاو . احساس کرد شمشیر تا دسته فرو رفت . حتی چهار انگشت و شستش هم توی بدن گاو فرو رفت . خون گرم انگشتانش را پوشاند . او بر گاو پیروز شد . گاو سکندری خورد و از پا در آمد و دراز کشید ، مانوئل سر پا بود . گاو را که آرام به پهلو می غلتید نگاه کرد.هر چهار پای گاو رو به هوا بلند شد.با دستان غرقه به خون گرم به جمعیت احترام گذاشت
- خیلی خب حرام زاده ها !
می خواست حرفی بزند ، اما سرفه امانش را برید . گرمای خفه کننده ای بود . دنبال پارچه می گشت.باید می رفت و به رئیس ادای احترام می کرد.مرده شورش ببرد !چه رئیسی ! نشسته چه چیزی را تماشا  کند .گاوی که هر چهار لنگش به هواست و زبانش زده بیرون.زیر شکم و دور پاهایش چیزهایی می لولید.گاو مُرده . مُرده شور همه ی گاوها را ببرد.همه شان بروند و گم شوند . نشست و سرفه کرد.یکی آمد و بلندش کرد . .........
 
ارنست همینگوی - مردان بدون زنان - کله شق - مترجم : اسداله امرایی

هیچ نظری موجود نیست: