و ابتدای حال او آن بود که او پادشاه بلخ بود و عالمی زیر فرمان داشت ، و چهل شمشیر زرین ، و چهل گرز زرین در پیش و پس او می بردند . یک شب بر تخت خفته بود . نیم شب سقف خانه بجنبید ، چنانکه کسی بر بام می رود.آواز داد که : کیست؟
گفت : آشناست . اشتری گم کرده ام بر این بام طلب می کنم .
گفت : ای جاهل ! اشتر بر بام می جویی؟
گفت : ای غافل ! تو خدای را در جامه ی اطلس خفته بر تخت زرین می طلبی؟
از این سخن هیبتی به دل او آمد و آتش در دلش افتاد تا روز نیارست خفت.
 
تذکره الاولیاء - ذکر ابراهیم بن ادهم

هیچ نظری موجود نیست: