از آن روز به بعد اولدوز اینور آنور می گشت ، عنکبوت شکار می کرد ، می گذاشت تو جیب پیراهنش ، دکمه اش را هم می انداخت که در نروند ، بعد سر فرصت می برد می داد به آقا کلاغه . البته اینها برای او غذا محسوب نمی شد . اینها جدی خروسک قندی و نقل و شیرینی و این جو چیزها بود . ننه کلاغه گفته بود که اگر موجود زنده غذا نخورد حتما می میرد . هیچ چیز نمی تواند او را زنده نگاه دارد . هیچ چیز ، مگر غذا .
 
 
صمد بهرنگی - اولدوز و کلاغها 

هیچ نظری موجود نیست: