20 سپتامبر 99
دیگر اختیارم دست خودم نیست . آن قدر ماری چوانا مصرف کرده ام ، آن قدر بنگ  زده ام و علف کشیده ام که اختیارم دست خودم نیست...
هرچه قدر که وقت مستی دل ام می خواست گریه کنم حالا دل ام می خواهد بخندم ، از ته دل ...
آه ، خفنکبوت نازنین ام ! خواهش می کنم ، تو با این چشم های ات ، تو دیگر این طور نگاه ام نکن . من خودم خراب ام ، خراب خراب ، تو خراب تر نکن ...
 
پیام یزدانجو - فرانکولا یا پرومته ی پسامدرن

هیچ نظری موجود نیست: